یک ماهگیه هامون من
بیست روزگی
دیروز بیست روزت تمام شد پسرم بیست روز بیست ماه بیست سال اوووووه حالا خیلی راه داری و کار داری پسرم باید کلی قوی بشی جوون بگیری تا بتونی این همه روزهای آتی رو با قدرت پشت سر بزاری من خیلی خوشحالم که هستی و خوشحال ترم که خدا تو رو سالم و سرحال به من داد و من هم همه تلاشم رو میکنم که تو رو قوی و شاد بزرگ کنم هروقت تنها میشم کلی حرف برای تو دارم ولی وقتی فرصتی پیدا میشه که بتونم حرفهام رو برات به یادگار بزارم حس نوشتنم میره ؟( خیلی دل پیچه داری مامان و مرتب به خودت میپیچی ماهم همه تلاشمون اینه که تو بغوزی و ما برات دست میزنیم بغوزی سکسکه کنی و آروغ که میزنی جیغ میزنی هنوز نمیدونی این صداها چین و ازشون میترسی ماهم کلی به تو میخندیم ...
نویسنده :
مادر
19:46
دوهفتگی هامون
امروز دوهفته شدی پسرم دوهفته که با عشق و شادی گذشت میدونم که روزهای آینده هم به سرعت برق و باد میگذره و بعدها فقط خاطرات و عکسهای این روزها باقی می مونه . من خسته نخواهم شد و از بی خوابی و کسالت گله نخواهم نکرد من روزهای زیادی منتطر تو بودم و الان با اومدن تو که همه چیز خوب و بی نظیره شاد خواهم بود و فراموش نمیکنم روزهای ناراحت انتظار رو دوهفتگی ات مبارک پسرم منتظر روزهای آینده هستم ...
نویسنده :
مادر
1:01
ده روزگی هامون
هامون حجازی
سلام پسرم فردا که برسه ده روز میشه که پا به دنیا گذاشتی روز دوشنبه 8 آبان ماه هفته پیش که گذشت ساعت 13:17 ظهر پا به دنیا گذاشتی من و خاله سهیلا و خاله سهام و خاله زینب و بابا با هم رفتیم بیمارستان صارم حدود ساعت 10 صبح بود و ساعت 1 ظهر بود که رفتیم اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد بالای سرم و گفت من یاسینی هستم میخوای بیهوشی کامل بگیری یا بی حسی موضعی من هم که مصرانه میخواستم لحظه تولد تو رو ببینم بی حسی موضعی رو انتخاب کردم و این طوری شد که وقتی تو اومدی من تو و بابا رو با هم دیدم نمیشه گفت چه لحظه باشکوهی بود من البته یه کوچولو ترسیدم و بعد از اینکه تو رو دیدم به خاطر داروهای بیهوشی از حال رفتم واینطوری شد که تو به این دنیای بزرگ و عجیب...
نویسنده :
مادر
23:38










