هامونهامون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

آبی تر

ایستگاه آخر

سلام پسرم امروز دوشنبه 8 آبانه و همون روزی که تو بعدها خواهی گفت روز تولدم و در واقع روزیه که من و تو از نظر جسمی از هم جدا میشیم و تو برای بزرگ شدن به دنیای ما آدم بزرگها با تمام خوبیها و بدیهاش نیاز خواهی داشت و آغوش امن من برات کوچیک خواهد بود هامون خوبم روزها و شبهای زیادی با هم بودیم خندیدیم گریه کردیم غذا خوردیم و رازها با هم داریم حالا اینجا امروز ایستگاه آخره پسرم و تو باید پیاده بشی من و بابایی و همه کسانی که میشناسی سخت منتظرتو هستیم و نمیدونی چه هیجانی داره این انتظار قوی باش و هرگز نترس دوستت دارم و احساس میکنم تا ابد میتونم برات بنویسم       ...
8 آبان 1391

آخرین 5 شنبه

سلام پسرم امروز 4 آبانه و این آخرین 5 شنبه ای است که من بی تو می گذرونم از این به بعد تمام 5 شنبه ها و تمام 4 آبان ها رو با هم هستیم دوشنبه 8 ابان ساعت 1 ظهر راستی ما قرار شده سلول های بنیادی تو رو هم ذخیره کنیم که امیدوارم هیچوقت به کارمون نیاد دیگه این روزهای آخر برای همه سخت شده من حسابی آماده ام و برای اومدن تو همه چیز رو آماده کردم پس سالم و قوی و شیطون پا به این دنیا بزار دوستت دارم پسر خوبم
4 آبان 1391

فقط یک هفته مانده

شاید هم کمتر پسرم امروز اول آبانه و ما دیگه با مهر ماه جادویی خداحافظی کردیم میخواستم یه تشکر ازت بکنم که یهو تو مهر نپریدی تو بغل دنیا و ایستادی تا ماه رویایی خودت برسه هامون ام آبان رسید و 8 روز که از این ماه قشنگ پاییز بگذره تو به این زندگی سلام خواهی کرد و من میتونم تو پسر خوب و خیلی خیلی قوی خودم رو هر چه محکم تر بغل کنم امروز دوشنبه است و من میمیرم برای دوشنبه دیگه که تو بیایی مامان بزرگ حسابی هیجان داره و امشب میگفت من میرم موهام رو رنگ کنم و چه رنگی کنم و کوتاه کنم با نکنم و لباس چی بپوشم میدونی از ذوق تو پوست خودش نمیگنجه من که دارم میمیرم برای لمس یه لحظه تو بابایی هم همینطور اون هم خیلی منتظرته و همش میگه کی میاد...
1 آبان 1391

دوهفته

حالا دیگه 15 روز فقط به پایان راه مونده پسرکم خوب باش و قوی و برای تولد آماده تا آبان با خیال راحت برسه و من تو رو بغل بگیرم هیچ کس حتی خودت هم نمیتونی تصور کنی چقدر همه منتظر تو هستن دوستت دارم
22 مهر 1391

فقط 20 روز

آره پسرکم فقط ٢٠ روز دیگه مونده تا تموم این روز و شب های عجیب و غریب تمام بشه از امروز تا ٨ آبان که خودم خیلی دوست داشتم تاریخ تولد تو باشه فقط ٢٠ روز دیگه مونده تو این روزهای آخر من و تو حرفهای نگفته زیادی با هم داریم باید کلی راز نگفته رو برات بگم تا موقع اومدنت از همه چیز خبر داشته باشی  هامون من دنیای ما پر از چیزهای دوست داتشتنی و دوست نداشتنیه و ما انتخاب میکنیم چه چیزهایی بیشتر اطرافمون باشن و دوسشون بداریم و با دیدن و بودن با اونها شاد بشیم وقتی اومدی یادت باشه چقدر آدم های زیادی اطرافمون هستن که برای دیدنت لحظه شماری میکردن مثلن عمو مهدی که اینهمه با ذوق و شوق شمارش معکوسش رو آغاز کرده و هر لحظه بغل کردن تو ...
18 مهر 1391

کمتر از 30 روز

سلام پسرم امروز 8 مهره یکی از قشنگترین روزهای سال با یه هوای پاییزیه فوق العاده من اینجا کنار پنجره نشستم و نسیم خنک پاییزی روحم رو تازه می کنه جای تو خالی! هرچند که تو هم کنار من نشستی و داری لذت میبری ولی روزهایی خواهد رسید که با احساس این هوای خنک فکر میکنی خوشبخت ترین موجود روی زمین هستی این هوا یادآور مدرسه و دانشگاه و تمام لحظات خوبه بیشترین خاطرات ما در این هوا رقم میخوره هر سال پاییز فصل عاشق شدنه پسرم خوب من دیگه سرکار نمیرم چون دکتر تو گفته که باید استراحت کنم و چیزهای تپل کننده بخورم:) بستنی و شیرینی و از این جور چیزها تو هم که روی معده من نشستی و نمیزاری من اصلن گرسنه ام بشه راستی 29 شهریور همه چیزت خوب بود و سر...
8 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آبی تر می باشد