نامه برای پسرم که بسیار قوی خواهد بود
پسر خوبم پسر بزرگ و قوی من سلام امروز میخوام باهات جدی حرف بزنم یه چند روزی هست که حال مامان خوب نیست و از اینکه تو درک میکنی و با من کنار میای ممنونم من قول میدم هرچه سریعتر حالم رو خوب کنم تو هم قوی باش من به تو و عشق تو نیاز دارم من با تمام وجود تو رو دوست دارم و امیدوارم که هرچه زودتر روزهای خوب با هم بودنمون رو جشن بگیریم
نویسنده :
مادر
11:07
پسر من دختر من
امروز فهمیدم شما دختر و پسرید و خیلی خوشحالم کردید البته چیزهای دیگه هم فهمیدم که به موقع اش می گم دوستون دارم
نویسنده :
مادر
13:41
قلب زندگی
دیروز 17 اردیبهشت بود که برای اولین بار صدای قلب های کوچیک و قشنگتون رو شنیدم که مثل گنجیشک میزد ...
نویسنده :
مادر
11:05
احساس مادر بودن
شما نمیدونید احساس مادر بودن یعنی چی؟؟؟؟؟ شما نمیدونید وقتی تو خیابون قدم میزنم و شکمم جلو اومده چه احساس نابی دارم شما نمیدونید وقتی رو شکمم دست میکشم و دیگه مثل قدیمها تخت نیست چه لذتی میبرم شما نمیدونید وقتی با احتیاط از خیابون رد میشم و با افتخار نگاه ماشینهایی میکنم که از حالات من متوجه بارداری من شده اند چه قدر سرشار از زندگی میشم من مامان دو تا نی نی کوچولو که امروز به اندازه 5 سانتی خود رسیده اند فکر میکنم پیش از من نه کسی مادر شده و نه پس از من کسی مادر خواهد شد:) من تنها مادر دنیام و لحظه لحظه زندگی ام با وجود شما پر شده ...
نویسنده :
مادر
9:41
با آرزوی بهترین ها برای عمو مهدی و نسرین جان
سلام به فرشته های خودم خوب بالاخره عشق و تعهد مادری غلبه کرد به ذوق و هیجان سفر و بودن در عروسی عمو مهدی ما به سفارش دکتر سفر و عروسی را کنسل کردیم و در خانه می مانیم و از شما که عین شیشه ظریفید نگهداری می کنیم . بابایی به نیابت از ما میره اما از همینجا به عمو مهدی و نسرین جان میگیم که خیلی دوسشون داریم و براشون آرزوی بهترینها رو داریم و امید داریم که هر لحظه زندگی شون پر از شادی باشه و سالم باشن و خوش و حامی شماها ...
نویسنده :
مادر
9:14
استراحت مطلق
سلام کوچولوهای خوشکل و ناز من چند روز پیش یه ذره شیطونی کرده بودین و یه کوچولو لبه جفت یکیتون بلند شده بود که نشونه اش این بود که یه کوچولو لکه های خونی می دیدم و خاله سیما هم گفت باید بخابی و از جات بلند نشی من هم با اجازتون سه روز سخت رو تو خونه گذروندم و امروز اومدم سرکار یه عالمه هم براتون دعا کردم حالتون خوب باشه و مشکلی براتون پیش نیاد من هم سفر و عروسی رو باید بی خیال بشم و به خاطر شما شیطونها از این عروسی بگذرم خیلی ناراحت کننده است اما چی کار میشه کرد فعلن شماها خیلی مهمید راستی مامان بزرگ هم مرخص شد و الان تو خونه است امروز می خوام برم ببینمش کلن خوبیم و دلم میخواد هر روز برم سونوگرافی و روی ماهتون رو ببینم آخه اون رو...
نویسنده :
مادر
12:39




