هامونهامون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

آبی تر

نامه برای پسرم که بسیار قوی خواهد بود

پسر خوبم پسر بزرگ و قوی من سلام امروز میخوام باهات جدی حرف بزنم یه چند روزی هست که حال مامان خوب نیست و از اینکه تو درک میکنی و با من کنار میای ممنونم من قول میدم هرچه سریعتر حالم رو خوب کنم تو هم قوی باش من به تو و عشق تو نیاز دارم من با تمام وجود تو رو دوست دارم و امیدوارم که هرچه زودتر روزهای خوب با هم بودنمون رو جشن بگیریم
24 ارديبهشت 1391

پسر من دختر من

امروز فهمیدم شما دختر و پسرید و خیلی خوشحالم کردید البته چیزهای دیگه هم فهمیدم که به موقع اش می گم دوستون دارم
20 ارديبهشت 1391

قلب زندگی

دیروز 17 اردیبهشت بود که برای اولین بار صدای قلب های کوچیک و قشنگتون رو شنیدم که مثل گنجیشک میزد ...
18 ارديبهشت 1391

احساس مادر بودن

شما نمیدونید احساس مادر بودن یعنی چی؟؟؟؟؟ شما نمیدونید وقتی تو خیابون قدم میزنم و شکمم جلو اومده چه احساس نابی دارم شما نمیدونید وقتی رو شکمم دست میکشم و دیگه مثل قدیمها تخت نیست چه لذتی میبرم شما نمیدونید وقتی با احتیاط از خیابون رد میشم و با افتخار نگاه ماشینهایی میکنم که از حالات من متوجه بارداری من شده اند چه قدر سرشار از زندگی میشم من مامان دو تا نی نی کوچولو که امروز به اندازه 5 سانتی خود رسیده اند فکر میکنم پیش از من نه کسی مادر شده و نه پس از من کسی مادر خواهد شد:) من تنها مادر دنیام و لحظه لحظه زندگی ام با وجود شما پر شده ...
17 ارديبهشت 1391

با آرزوی بهترین ها برای عمو مهدی و نسرین جان

سلام به فرشته های خودم خوب بالاخره عشق و تعهد مادری غلبه کرد به ذوق و هیجان سفر و بودن در عروسی عمو مهدی ما به سفارش دکتر سفر و عروسی را کنسل کردیم و در خانه می مانیم و از شما که عین شیشه ظریفید نگهداری می کنیم . بابایی به نیابت از ما میره اما از همینجا به عمو مهدی و نسرین جان میگیم که خیلی دوسشون داریم و براشون آرزوی بهترینها رو داریم و امید داریم که هر لحظه زندگی شون پر از شادی باشه و سالم باشن و خوش و حامی شماها ...
11 ارديبهشت 1391

استراحت مطلق

سلام کوچولوهای خوشکل و ناز من چند روز پیش یه ذره شیطونی کرده بودین و یه کوچولو لبه جفت یکیتون بلند شده بود که نشونه اش این بود که یه کوچولو لکه های خونی می دیدم و خاله سیما هم گفت باید بخابی و از جات بلند نشی من هم با اجازتون سه روز سخت رو تو خونه گذروندم و امروز اومدم سرکار یه عالمه هم براتون دعا کردم حالتون خوب باشه و مشکلی براتون پیش نیاد من هم سفر و عروسی رو باید بی خیال بشم و به خاطر شما شیطونها از این عروسی بگذرم خیلی ناراحت کننده است اما چی کار میشه کرد فعلن شماها خیلی مهمید راستی مامان بزرگ هم مرخص شد و الان تو خونه است امروز می خوام برم ببینمش کلن خوبیم و دلم میخواد هر روز برم سونوگرافی و روی ماهتون رو ببینم آخه اون رو...
7 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آبی تر می باشد