هامونهامون، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آبی تر

یه کفش خوشکل

سلام هامون جان میدونی الان ماه رمضون و همه روزه ان و من هم سرکار یواشکی و قایمکی چیز میز میخورم که این همکارها نبینن شیر و کیک و از این چیزها اما غذا نمیشه آخه ظهر که میشه دلم برنج و خورش میخواد و اینها اما خوب دیگه باید تا حوالی 4 که به خونه میرسم و یه چیزی گرم کنم بتونم بخورم صبر کنم بهرحال این روزها هم میگذره و دوباره من تپل میشم و این روزهای گرم تابستان تمام میشن و پاییز قشنگ میاد و بعد هم تو سالم و سرحال میپری تو بغلم بعد من تو رو محکم تو آغوشم میگیرم و اینقدر محکم فشارت میدم که همه این دلتنگی هام برطرف بشه پسر خوبم عمو مهدی و خانمش که حالا دیگه ماشین خریدن و شاید بیشتر به ما سربزنن پنج شنبه شب اومدن پیش ما و ما براشون یه...
14 مرداد 1391

چه کاره میشی؟؟؟؟؟

تازه روزهایی رو میخوام ببینم که تو از داخل شکمم با من حرف میزنی و با مهربونی من رو به روزهایی امیدوار میکنی که میایی و با هم خوشحال زندگی خواهیم کرد هامونم پسرم یه عالمه آهنگهای شاد کودکانه برات خریدم و قصه های زمان بچگی خود ما که با هم گوش بدیم میدونم تو هم دوست خواهی داشت و مثله باباییت هنرمند میشی البته یه چیزی بگم احتمال هم داره مثل دایی حامدت پیانیست بشی چون آهنگهای اون رو هم زیاد گوش کردم تک نوازی های پیانو از پیانیست های معروف که خوب اسماشون رو هم نمیدونم یه احتمال دیگه هم هست که ورزشکار بشی آخه هم المپیک خیلی نگاه کردم هم بازیهای قبلی انتخابی المپیک رو که والیبال بود و فوتبال و اوووووووووووووووووووووووه حالا به...
9 مرداد 1391

آغاز هفت ماهگی

سلام هامونم امروز دوم مرداد و تو وارد هفت ماهگی شدی پسرم دیروز با هم رفتیم پیش دکتر و من دوباره همه بدن قشنگ تو رو از پشت تلویزیون دیدم کمرت دستات و پاهات و همه جاهای کوچولوی نازت که برای من یه دنیا شادی و سرور میاره پسر مهربونم که تا الان چند ین بار اذیتت کردیم و تو امتحانهای سخت و آزمونهای سخت تری رو پشت سر گذاشتی ممنونم از این همه صبوریت و شجاعتت و ممنونم که اینقدر خوبی و باعث دلگرمی من و بابایی میشی دوستت دارم ...
2 مرداد 1391

بدون عنوان

شاید تو بیایی و بعدها که واسه خودت مردی شدی به نظرت من مامان خوبی برات نبوده ام شاید به خواسته هات اونطور که باید و شاید جوابی نداده باشم شاید مامان مهربون و دلسوزی که تصمیم های درست بتونه بگیره نباشم شاید پر از اشتباهات جبران ناپذیر بشم و تو من رو اونطور که من انتظار دارم دوست نداشته باشی شاید اصلن احساس نکنی که من میتونم غمخوار تو باشم و به حرفهات گوش بدم یا حتی بهترین دوست تو باشم شاید من تنها بمونم و تو اصلن نفهمی چرا من تنهام یا برات اهمیتی نداشته باشه اما مطمئنم که دنیای تو خیلی خیلی دورتر از من خواهد بود و تو هرگز نخواهی فهمید که من در این روزها و ماه ها چه لحظاتی داشتم و چه ها بر من گذشت لحظاتی که روزهای شیرین...
29 تير 1391

ممنونم که هستی

پسرم خیلی خوشحالم که هستی و با ضربه های گاه محکم و گاهی بی رمقت وجودت رو ابراز می کنی دوستت دارم و بی صبرانه منتظر آبان ماه نشسته ام تا تو قوی ، سرحال وشاد پا به این دنیا بزاری ...
25 تير 1391

هفته بیست و دوم

سلام هامون چند وقته اینجا ننوشتم و میدونم بعدن پشیمون میشم پسرم که چرا این لحظه های هیجان انگیز رو ثبت نکردم اتفاقهای زیادی هم برای تو افتاده هم برای اطرافیان گلم بزار به ترتیب برات بگم باهمدیگه رفتیم و اجرای بابایی رو دیدیم تو برای اولین بار میرفتی سالن تاتر و مهم تر این که سالن اصلی تاتر شهر رفتیم بابایی اونجا اجرا داشت خیلی خوب بود و میدونم تو هم خیلی لذت بردی پر از لحظه های شاد و غم انگیز بود. یه حسی میگه تو هم بعدن کار بابایی رو دوست خواهی داشت و حتی شاید ادامه بدی امیدوارم هنر در تو هم ذاتی وجود داشته باشه و سرشار از لذت بشی دیگه اینکه 12 تیر امسال من و بابایی 9 سال باهم بودنمون رو جشن گرفتیم  9سال پر از لحظه های دوست ...
19 تير 1391

چمباتمه

هامونم پسرم گلم دیشب 3 تیر که خابیده بودم یه دفعه دیدم سمت چپ شیکمم جمع شده بودی یه حالتی مثل اینکه چمباتمه زده باشی و نمیدونم چرا ذوق مرگ شدم برات عزیزم دوست دارم ...
3 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آبی تر می باشد